و حتي باور كنيد کتابها و فیلمها و جاها و مزههاي خوبی كه هركدام در دوران سيبچه گي مان خواندهايم و ديدهايم و رفتهايم و چشيدهايم هم، هنوووز، خوشبختیهای پیشرویاند.
و حتي باور كنيد کتابها و فیلمها و جاها و مزههاي خوبی كه هركدام در دوران سيبچه گي مان خواندهايم و ديدهايم و رفتهايم و چشيدهايم هم، هنوووز، خوشبختیهای پیشرویاند.
راعی گفت: "نمی خواهد ظرف ها را بشویید."
بره ی گمشده ی راعی – گلشیری
به خیال خودم نشسته م به خوندن یکی از ترجمه های پیام یزدانجو از یکی از رولان بارت ها؛ به خودم که می یام می بینم همه ی این بیست صفحه آخری که خوندم، مطلقن، چارتا کلمه و ترکیب دارن توی کله م بندبازی می کنن، و لاغیر؛
یعنی تو فک کن یه چیزی حول و حوش یک ساعت تمام؛ بلکم م بیشتر!
رضا براهنی، روزگار دوزخی آقای ایاز
پرویز دوایی، امشب در سینما ستاره، دختر شرقی
سفر به انتهای شب، سلین
آره؛ ترس داشت؛ درد داشت؛ جیغ و داد داشت؛ اما حالا که دیگه واسه مون زحمتشو کشیدن و ترتیبشو دادن ...، اصن تو بخون به ناجوانمردانه ترین و بی رحمانه ترین شکل ممکن رِیپ مون کردن و ...، ها!؟ حالا دیگه می تونیم یه جور دیگه به زندگی مون نگاه کنیم؛ کشش ندم... می تونیم حالشو ببریم ... فک کن ... حتی می تونیم بریم جنده ی خیابونی بشیم

آقای لاغر با کسانی که فکر می کنند ای بابا، رییس جمهور که انتخاب شده و حقوق اولش رو هم گرفته حال نمی کند و با آنها حرفی ندارد. این کلن یک نکته. و اما بعد
آقای لاغر عقیده دارد که در انتخابات پیش رو جریان موسوم به اصولگرایی دارای هشت تا دوازده میلیون رأی ست -ما کاری نداریم چه جور و از کجا و اینا- که به حساب آقای احمدی نژاد واریز خواهد شد؛ و با مشارکت کمتر از پنجاه درصدی مردم در انتخابات این آقای احمدی نژاد است که تا چهار سال دیگر رییس جمهور خواهد ماند؛ اما آقای لاغر امیدوار ست که این اتفاق نیفتد؛ این روزها –علاوه بر اینکه همه تپش نگاه می کنند- همه ی نظرسنجی ها مشارکت مردم را بیشتر از پنجاه درصد نشان می دهند، و همین به تنهایی یعنی اینکه آقای احمدی نژاد در دور اول رییس جمهور نخواهد شد و با یکی از آقایان میرحسین و یا کروبی به دور دوم خواهد رفت؛
آقای لاغر ضمن احترامی که برای آقای کروبی قایل است، میرحسین را به او ترجیح می دهد و دوست دارد تا در دور دوم شاهد پیروزی میرحسین در رقابت با احمدی نژاد باشد. آقای لاغر ترجیح می دهد در باره ی دلایل احساسی اش برای این انتخاب، ارجاع تان دهد به سرهرمس و درعوض برایتان بگوید که علاوه بر همه ی این حرف ها، عقیده دارد که از مظاهر مدنیّت یا یک جامعه ی با ساختار درست ِ مدنی، حاکمیت احزاب و حاکمیت نگرش حزبی بر اندیشه و مشی سیاسی مردمان آن جامعه است. البته آقای لاغر هم می داند که تا رسیدن به این مطلوب نه تنها عموم جامعه ما و خود ما به عنوان نخبگان این جامعه بلکه حتی احزاب ما و کاندیداهای ما فرسنگ ها فاصله دارند، اما آقای لاغر دلش می خواهد که در این مسیر حرکت کند؛ آقای لاغر دلش می خواهد حزبی فکر کند و حزبی عمل کند؛ برای آقای لاغر حزب کارگزاران شأنیت بیشتری دارد از آقای کرباسچی، حزب مشارکت شأنیت بیشتری دارد از آقای عباس عبدی و یا حتی مجمع روحانیون هم شأنیت بیشتری دارد از آقای ابطحی؛ اینجور می شود که آقای لاغر حتی برنمیدارد به خودش زحمت مقایسه و سبک سنگین کردن اسم هایی مثل محمد خاتمی و محمد رضا خاتمی و محسن آرمین و نبوی چه از لحاظ بهزاد چه از لحاظ ابراهیم و عزت سحابی و سعید حجاریان و محسن امین زاده و مصطفی تاجزاده و زهرا رهنورد و فائزه هاشمی و عزت انتظامی و داریوش مهرجویی و کیومرث پوراحمد و ... را با کرباسچی و عباس عبدی و محمد علی ابطحی و عبدالکریم سروش و جمیله کدیور و محمد قوچانی و بهروز افخمی و ... بدهد؛ برای آقای لاغر همینکه احزاب و تشکل های متبوع و مطبوع اش مثل مشارکت و سازمان مجاهدین و ملی مذهبی ها، فارغ از نقاط ضعفشان و و فارغ از اختلافاتشان با یکدیگر، با همان مختصر جذابیت هایی که هرکدام برای آقای لاغر دارد پشت سر یک نفر قرار گرفته اند کافی ست تا او هم بداند که به چه کسی رأی خواهد داد؛ اینجور می شود که آقای لاغر خیالش بابت مطالباتش کمی راحت تر می شود، چرا که پیگیری مطالباتش را یا لا اقل بخشی از مطالباتش را که این احزاب نمایندگی می کنند به آنها می سپارد و در نهایت امیدوار ست که رأیش، رأی به جامعه ی مدنی و حکومت قانون باشد.
هیه.
هه ... ندید می گم که الان حسابی سرگرم شدید و دارید مثل احمق ها لبخند می زنید ... -می هندید!؟ باید بوهورید- خُب! به تُخمم؛ یک جایی که الان اصلن یادم نیست که چی بود و کجا بود یک کسی راجع به یک نویسنده ای یا بهتر بگویم راجع به شخصیت های داستان های یک آقای نویسنده ای می گفت که همه خسته اند؛ اما خسته کننده نیستند؛ و من با خودم فکر می کنم که لابد حکایت ماست آقای دکتر ... ما هم خسته ایم ...؛ گیرم که خسته کننده نیستیم، اما خسته ایم ... و فکر می کنم اتفاقن خوبه که این یک بار رو با خواب تمام بکنیم ... بله آقای اخوان؛
با خواب ... تمام بکنیم:
پ.ن در باب ارجاع این چند خط آخر و لابد عنوان: کاسِتی هست از آقای اخوان که به گمانم در قبل از انقلاب پر شده به اسم درخت معرفت، که در واقع مصاحبه ای ست با آقای اخوان که تعدادی از شعرهاش رو هم می خونه؛ آخر سر مصاحبه گر از او می خواد که با غزلی یا غزلکی یا خسروانی یی -به تعبیر خود آقای اخوان- مصاحبه رو تمام کنند و آقای اخوان بعد از توضیحاتی درباره ی خسروانی ها، این خسروانی -که در بالا نوشته شد- رو می خونه و بعد لحظه ای مکث می کنه و با ظرافت و لطافتی مثال زدنی می گه "با خواب (مکث) تمام نکنیم ..." و بعد یک خسروانی دیگه می خونه و نوار تموم می شه؛
و در جای دیگری هم می فرمان (همین آقای گلستانِ محترِم) که:
(+)
تو باز می آیی
با نافی از خلیج احمر
و رانی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است،
و روح مولوی است اینک
کز ساق تو حکایت نی را
برمی دارد.
"لیکن بزرگ ترین عشقم به شتر است (لطفن فکر نکن قصد شوخی دارم)، هیچ چیز وقار ِ منفرد این جانور اندوه زده را ندارد."
چرا فلوبر اینچنین تحت تأثیر شتر قرار گرفته بود؟ زیرا با با بردباری و قناعت آن، هم هویتی می کرد. حالت اندوه زده ی چهره اش و انعطاف پذیری ِ قـَدَری مشربش او را منقلب می کرد. به نظر می رسید مردم مصر هم دارای برخی از خصوصیات شتر بودند: گونه ای فروتنی و قدرت پنهان که با گند دماغ بورژوازی همسایه های فرانسوی فلوبر در تناقض بود.
هنر سیر و سفر، آلن دوباتن
شاغلام پیروانی در برنامه نود:
هرچیزی تو این دنیا از نازکی پاره می شه، انسان از کلفتی!
...
عروسی خون، لورکا، ترجمه ی شاملو
چشات از جنس ِ مرغوبه ...
فیـل بذارتت؛
دل شدگان، علی حاتمی، 1370
و در جای دیگری هم می فرماید:
به دو دنیا می ارزد ...
آتش سبز، محمد رضا اصلانی
وجدان زنو، ایتالو اسووو
با عباس کیارستمی مان نشسته ایم به چایی خوردن.
این روز ها انگار که بویی برده باشد از چیزی، کمتر شده است که تنهام بگذارد.
یکبار قبلن به روم آورده بود که می داند این رفاقت مان برای من فقط در روزگار دوزخی تنهایی م معنا دارد و گفته بود که خودش هم اصلن راغب تر است این جوری ش را و یادم هست که چیزهایی هم سر هم می کرد در باب بار درام ِ حیات ِ (شاید هم که حیاط!؟ نه، همان حیات!) آدم ها و اینکه دوست دارد نزدیکی و مرافقت با آدم ها را در دقیقه ها و ساعت ها و روزها و شب های حیات دراماتیک شان؛ و یادم هست که می گفت دیده ای آدم ها در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان -هرمس، عباس سلام می رسونه؛ میگه یرزقونند آقا؛ یرزقونند!- هرچه قدر که سرشارند از کلوزاپ های تماشایی، لابد به خاطر آنهمه ستاره باران نگاهشان و آنهمه خون نشیط ِ زنده ی بیداری که چهار نعل می دود زیر پوستشان، همانقدر هم دل نمی دهند و اصلن راستش را بخواهی به دل هم نمی نشینند برای این جور رفاقت ها؛ و یادم هست که یک جور بی خیال و خونسردی برگشت و گفت راستش اینجور وقتها حتی حاضر نیستم که با آنها در یک لانگ شات قرار بگیرم. که من هم نامردی نکردم و برای اینکه بداند خیلی هم همین جوری و خوش خوشان توی پاچه مان نمی رود برگشتم توی روش گفتم احیانن سلام آقای میرزا محسن خان مخملباف دیگه؟ که خندید و گفت به گمانم، هااا، ولی دقیق یادم نیست ...
حالا هم که از عصر گیر داده ست به این پنجره؛ انگار که قراردادی چیزی بسته باشد با اداره ی هواشناسی برای ثبت لحظه به لحظه ی شرایط جوی و حرکت این توده های پرفشار و کم فشار؛ لیوان چایی اش را دست گرفته و مدام در سعی صفا و مروه ی فاصله ی مبل تا پای این پنجره است؛ پنجره ای که لایش را همیشه باز می گذاریم تا خانه را دود سیگار مان برندارد و الحق که این دو روز سوز سردی هم از لای همین درزش می دود توی کلّ خانه؛ راستش کم کم فکری شده بودم که اینجور که او سیگار و لیوان چایی اش را دست گرفته و صاف در مسیر این سوز ِ سگ کش ِ سرما ی بیرون ایستاده به تماشای این ابرها و لابد سرگردانی شان در آسمان و تردید باریدن و نباریدن شان، فردا روز برندارد ناغافل دوربین و دم و دستگاهش را بیاورد اینجا و بخواهد پشت همین پنجره علم کند و ده چارده ساعت یک فریم از همین آسمان را فیلم کند و به خورد جماعت بدهد ... که ناغافل بر می گردد رو به من و می گوید پس چرا از همین قاطی شدن ها کسی چیزی نمی نویسد!؟ به خودم می آیم که جانم!؟ می گم چرا تو این بچه هاتون کسی برنمی داره چیزی بنویسه در ستایش همین قاطی شدن ها، ها؟ وقت نوشتن این چیزا همین پاییز و زمستونه دیگه، همین بعدازظهرایی که وقتی میای پای پنجره یا میری توی تراس، می تونی کیف کنی از اینکه دستاتو حلقه کنی دور لیوان داغ چایی ت ... از اینکه نوک یخ زده ی دماغت رو بگیری بالای بخاری که ازش بلند میشه ... از اینکه بخار دهنت با بخار چایی قاطی شه ... به سیگارت پک بزنی و بذاری دود سیگارت هم قاطی بشه با بخار دهنت و بخار چایی ت ... و همین جور چشم بدوزی به دختر و پسری که توی پارک ِ اون پایین روی یه نیمکت چـِپیدن تو بغل هم و ببینی که بخار دهناشون هنوز منعقد نشده –سلام آقای کرباسچی- چه جور با هم قاطی می شه و ... هااا؟ اگه الان در ستایش این قاطی شدن ها چیزی ننویسین پس کی می خواین بنویسین!؟ هان؟ چند لحظه ای همین جور نگاهش می کنم؛ جان ِ عباس چار روز با ما گشتی پاک وبلاگر شدی واسه خودت ها! که می خندد تو چی؟ تو سینما گر نشدی!؟ می خندم سینما گر نه؛ ولی سینما گِـر شاید شده باشم! یاح یاح یاح ...
نشسته ام به درفت کردن همین ها؛ که از همان پای پنجره می گوید تو که آخر سر کار خودت رو کردی و اون دو تا پست آخر رو نوشتی، کاش دو خط توضیح هم می دادی که لااقل بدونند چه دهنی این وسط از ما سرویس شده بوده ... هان؟ می گویم می نویسم، البته می فهمند ...، ولی بازم چشم؛ می نویسم. ناگهان انگار که معلمی شده باشد در حال گفتن دیکته، بر میگردد به طرف من، دستهاش را پشت کمرش در هم قفل می کند و شروع می کند به راه رفتن و گفتن؛ خُب! نوشتی چه دهنی از آدم می تواند صاف کند این مشتاقی و مهجوری؟ نوشتیم آقا ... بنویس؛ بنویس که بیخود که بر نمی گردد بگوید هم جور به، که طاقت شوقت نیاوریم ... این کم حرفی نیست ... نوشتیم؛ بنویس ... حالا اینهایی که می گم رو بنویس؛ بنویس که اولن کلّن! وقتی به کسی فحش ِمادر/پدر/خواهر می دهیم، در واقع فقط داریم به او فحش ِ مادر/پدر/خواهر می دهیم و هرگز به مادر/پدر/خواهر ِ او که فحش نمی دهیم؛ پس احمق نباشیم؛ می نویسی!؟ نوشتیم آقا ... بنویس؛ دومن که بعضی فحش ها هم مثل بعضی کاف ها از سر ِ تحبیب اند، نه از ره ِ تحقیر؛ و انگار که مثلن من مخالفتی کرده باشم با حرفش! ناگهان روش را به من بر میگرداند که اصن خودِ تو! تا حالا خوبه چند بار شده باشه که موقع گوش دادن همین اصفهان لطفی کوبیده باشی روی پات و گفته باشی ای مادرتو ... هان!؟ جا می خورم من که می دونم اینا رو! قبول هم دارم، واسه چی به من می گی اینا رو!؟ که ناگهان قیافه ی دو نقطه دی-مخفی اش لود می شود؛ حقا که خری! به تو نمی گم اینا رو! واسه ی تو می گم که بنویسی؛ لازمه ...؛ خوبه ...؛ خری، حالی ت نیست! منظورش را تازه می فهمم؛ حقا که خیلی مارمولکی عباس! ... و هردو می خندیم؛ سیگارش را روشن میکند و می پرسد حالا نوشتی اینهایی که گفتم!؟ آره، نوشتم؛ همه ش رو نوشتی!؟ آره، نوشتم؛ همه ش رو بنویس؛ و پوووووف... دود سیگارش را فوت می کند لای مـِه که حالا دیگر تا پشت پنجره پایین آمده؛ آره ... همه ش رو بنویس؛




عَـ کـُ سم، عکس می گیرم؛
بین ِدو در، ناصر تقوایی
و لابد یکی از خوبی های این ای دی اس ال ی که ما نداریم همین است؛
نه این که همینجور یک سر آن لاینی و گودرت را بالا و پایین می کنی و لابد فرندز شـِرد آیتمزت هم سر از هزار در نمی آورد؛ نه!
این است که همینجور که یک سر آن لاینی و گودرت را بالا و پایین می کنی و لابد فرندز شـِرد آیتمزت هم سر از هزار در نمی آورد، پـِلی لیستت که می رسد به این تراک شماره ی هفت این آلبوم، ناغافل ول می کنی همه چیز را و می روی کنار این پنجره ی باران خورده برای خودت سیگار دود می کنی.
و لابد خوبی دیگرش هم همین است؛ همین که هنوز تراک منظور تمام نشده، می آیی و می نشینی به نوشتن این چارخط، بی که یادت برود چه می خواستی بگویی؛ بی که یادت برود از همین جا دو تا ماچ آبدار هم بفرستی برای منصور و مکین.
و در جای دیگری هم -گاس هم که همان کتاب کوچه!- می فرماد:
حدستون درسته، بازم کار ِ خود ِ شیطون ِ بلا شه؛ ولی به همین برکت! مدیونید اگه یه وخت فکر کنید این عباس کیارستمی ِ ما خدای نکرده آدم بی ادب و هیـز و بددهنیه؛ نه!، این عباس ما فقط یه کم تنها ست؛ همین.